رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

سلام پسر نازم  خوبی ؟ خونه کوچولوت برات راحته؟ عزیز مامان ببخشید چند روز  اینترنت نداشتیم. عشق مامان چند روزه که زانو هات تو دل مامان پیدا کردم باور کن وقتی خم می کنی قشنگ معلومه یک کوچولو دردم میگیره ولی خیلی قشنگه.این روزها دیگه خیلی کم حوصله شدم دوست دارم زودتر بیایی اخه خیلی  دلم میگیره  چند روزه که مشغله فکریم زیاد شده تو دعا کن که حل بشه   خیلی ماه سختی هست کمر درد شدید گرفتم  نمی دونی چه دردی داره .  راستی رادوین مامان  چند روز پیش مامان جون برات صندلی غذا خرید تاب هم میشه خیلی قشنگه همش میگم خوش بحال رادوین چه عشقی میکنه رو این غذا می خوره. خیلی به ختنه کردنت فکر میکنم بابا جون میگ...
14 ارديبهشت 1391

25 روز مونده

خدایا نمی تونم چطور بگم دوستش دارم  عاشقشم. رادوینم   امشب  عموی بابایی میاد خونمون .همه کارامو کردم میوه ها رو شستم شیرینی رو چیدم . خونه رو جاروبرقی کشیدم. عزیزم داره بارون شدید میاد من و تو تنهاییم بابایی رفته سر کار یک لحظه برقها رفت همه جا تاریک شد من ترسیدم .الان دیگه برقها اومده  اخه عزیزم مامانی از رعدوبرق میترسه .زندگی مامان دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم لحظه دیدنت برام بهترین لحظه زندگی هست. عاشق اون پاهای کوچولوتم عاشق اون انگشتای دستت هستم عاشق  تک تک  سلول های بدنتم  عاشق اون چشمهای که الان باز و بسته میشه عاشق اون قلب  قشنگ و پاکتم که الان داره تند تند میزنه. عاشق اون سکسکه کردنتم خدایا ...
14 ارديبهشت 1391

38 روز مونده

سلام عشقم سلام نفس مامان   میدونم که خوبی پسر مامان 38 روز مونده که بیای تو بغلم  .عسل مامان این روزها ثانیه به ثانیه به تو فکر میکنم  .مامانی استرس دارم می ترسم ولی از طرفی می خوام این انتظار تموم بشه تا زودتر ببینمت .پسر قشنگم شبها خوابیدن برام سخت شده کشاله رانم خیلی درد میکنه کمرم  درد میگیره ولی وقتی تکون میخوری همه ی این دردها از یادم میره دیشب دوست بابایی ارش و سحر خونه ما بودن  اینقدر خودنمایی میکردی از رو پیراهنم  دیدن که شما فسقلی چطوری تکون میخوری  ولی ارش و سحر میترسیدن       ...
31 فروردين 1391

دلتنگی نی نی

 نی نی مامان این روزها خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه بابایی که میره سر کار من خیلی حوصله ام سر میره همش میگم اگه  رادوینم بیاد دیگه وقتم پر میشه تا وقتی که بابا احسان خونه هست احساس تنهایی نمی کنم ولی وقتی میره ...  دوست دارم  این 1 ماه و 7 روز هم تموم بشه تا گل پسرم رو ببینم وای خدایا نمی دونم اون لحظه چه حسی  دارم ولی می دونم حس مادر شدن خیلی قشنگه  از روزی که اتاقتو چیدیم همش من و بابا احسان میریم تو اتاقت یک چرخی می زنیم و میایم بیرون.  ...
30 فروردين 1391

سونوگرافی هفته 33

 شکوفه بهار مامان دیروز رفتم سونوگرافی برای سن دقیق و وزن جنین. با بابایی بودم خدا رو شکر همه چیز خوب بود وزنت 2220گرم بودی اخه خیلی نگران وزنت بودم  وقتی اومدم خونه به بابا جون (بابای بابایی) گفتیم کلی خوشحال شد  سنت هم 33 هفته 5 روز بودی عشقم
30 فروردين 1391

زدن پیانو بابایی

 عشقم  امروز  صبح با متین دوستم رفتم بازار کلی خرید کردم این اولین باری بود که بعد از 9 ماهی که ازدواج کردم تنها میرفتم بازار خرید کنم اخه مسئولیت خرید گوشت مرغ میوه .... همه با بابایی بود زیاد وارد نبودم ولی باز خوب بود.عزیزم الان 3 روزه که مامانی جون (مامان بابایی)  مشهد رفته. خوش بحالش. عزیزم گفتم که ما رو خیلی دعا کنه که صحیح و سالم دنیا بیایی. پسر کوچولوی من از وقتی که خیلی کوچولو بودی تو دل مامان بابایی برات پیانو می زد امروز هم من کنارش نشستم بابایی میزد بعد  من به شکمم نگاه می کرد که ببینم شما  تکون می خوری یا نه. همین بابایی پیانو میزد شما تکون نمی خوردی گوش می کردی جیگر  مامان بابا.وقتی میومدم ...
30 فروردين 1391